قراره اینجا چیزایی که دوست دارم بنویسم. از خودم و تنهاییام و خدا...
در این شبهای حیرانی که کس دردم نمی داند خوشم شاید به این خاطر که می دانم تو می دانی... بگذار که آفتاب از سر تکرار می وزد ای مهربان! برای من چراغ...نه! بارانی و چتر بیاور هوای من ابری ست... گریز از میانمایگی سرخ سرخ به رنگ خون، با همان صلابت که از عقیق زخم سینه، به بیرون می تراود.. و شقایق و لاله بر گستره زمین می پروراند... عشق آبی نیست! اگر اندوهی دارد، میرا و فانی، و شادیهایش اما، جاودانی است! هرگز نمی میرد، جان می بخشد و گاهی نیز، جان می ستاند! ولی همیشه زنده است... جایی که گنج "جنگ" می شود، درمان "نامرد" می شود، قهقهه "هق هق" می شود.. اما دزد همان "دزد" است، درد همان "درد" است، و گرگ همان "گرگ" است... خوار نیستند شاخه های خشک چوبه های دار نیستند میوه های کال کرم خورده نیز روی دوش شاخه بار نیستند پیش از آنکه برگ های زرد را زیر پای خویش سرزنش کنی خش خشی به گوش می رسد: برگ های بی گناه با زبان ساده اعتراف می کنند خشکی درخت از کدام ریشه آب می خورد.!! و گلی در مشتم غصه ای دارم، با نی لبکی... سر کوهی گر نیست، ته چاهی بدهید تا برای دل خود بنوازم. عشق جایش تنگ است...!! مانده ام تا به چه انديشه كنم.. مانده ام در قفس تنهايي در قفس مي خوانم: چه غريبانه شبي ست... شب تنهايي من..!! زندگی می کنند،می میرند و می روند. اما فاجعه زندگی تو آن هنگام آغاز می شود که آدمی می رود، اما نمی میرد..!! می ماند و ماندنش در تو چنان ته نشین می شود، که تو می میری، در حالیکه زنده ای... درد های من تا ز تن در آورم "چامه و چکامه" نیستند تا" ز نای جان" بر آورم درد های من نگفتنی درد های من درد می کند. من ولی تمام استخوان بودنم درد می کند. انحنای روح من زخم خورده است دردهای پوستی کجا؟ این سماجت عجیب اولین قلم خون درد را با گلم سرشته است. پس چگونه سرنوشت نا گزیر خویش را رها کنم؟ درد جدا کنم؟ دفتر مرا درد،حرف نیست در کوچه ای که نام تو بر آن نیست آواز های ابری باران خیز روی دلم ز داغ تو یک کوه است برخیز و کوه را از دلم بردار اما گاهی عرصه زندگی بر آنان چنان تنگ می شود، که بر فراز بلندترین قله ها درد ناک ترین زوزه ها را می کشند... دفترچه یادداشت این وب دوست منه،بهش سر بزنید. وب قشنگی داره. در ضمن امروز تولد وبلاگشه،بهت تبریک میگم عزیزم دریای دلم همیشه طوفانی اوست اثبات ولایت علی هرکس خواست "اکملت لکم"دلیل قرآنی اوست...
چوبه های دار جوانه زدند
و قفس گل کرد..
بال هایم را
به سمساری بدهم
اینجا شرط پرنده بودن
در قفس
پرپر زدن است...
که کوچک بیابم خودم را
نه آنقدر کوچک
که خود را بزرگ..
آرزویی بزرگ است...؟
جامه نیستند
تا به" رشته سخن" در آورم
نعره نیستند
دردهای من نهفتنی است.
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است.
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
لحظه های ساده سرودنم
شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
درد دوستی کجا؟
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه لجوج
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
رنگ و بوی غنچه دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ های توبه توی آن
دست درد می زند ورق
شعر تازه مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد،نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
اینجا درین سکوت ملال انگیز
در سایه های سرد فراموشی
در دفتر ورق ورق پائیز...
می گردم و به یاد تو می گریم
می گریم و به یاد تو می خوانم:
کوهی که سنگ آن همه اندوه است..
بر خیز ای شکوه دلم،برخیز...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عید غدیر مبارک ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Pichak |


